ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

دومین تولد گروهی نی نی نازای شهریوری

دومین تولد گروهی شما فرشته های نازنازی رو تو خانه کودک تماشا گرفتیم. با وجود تموم سختی های قبلش، روز تولد خیلی خوش گذشت. تاریخ دقیق رو یادم نمیاد اما اواخر مرداد یا اوایل شهریور بود. ما امسال خودمون به خاطر مریضی باباجون تولد خانوادگی نداشتیم و این تولد تنها تولد دو سالگی شما بود.  تو تولد یه بره ناقلا بود که در بدو ورودش شما انقدر ترسیدی و محکم به من و بابایی چسبیدی که باورش برامون سخت بود.. د البته فقط شما نترسیده بودی یه تعدادی از بچه ها هم مثل شما کلی ترسیده بودن و تک و توک ذوق هم کرده بودن. شما فیلم تولد رو تقریبا  دو بار در روز میبینی . اولا  وقتی  موقع ورود بره ناقلا می رسید ک...
7 مرداد 1394

زیارت

اولین سفر زیارتی ارغوان خانم به مشهد تقریبا دو ماه بعد از نوروز نود و سه بود. سفری که شما رو برای اولین بار با تجربه سوار شدن به قطار روبه رو کرد. مثل هر تجربه اولی که باهاش روبه رو میشی اولش تعجب کردی، بعدش هم ذوق کردی و هم ترسیدی. شاید به خاطر اینکه فکر میکردی قراره یه مدت کوتاه مثل ماشین توش بمونیم و زودی پیاده شیم. اما با تاریک شدن هوا یکم وحشت زده شدی. همسفرای ما تو این سفر عمه جون و بابا جون و مادرجون بودن. و کلی تو این سفر به همه مون خوش گذشت. مخصوصا به شما  چون همه اش در حال گشت و گذار و بازی بودی. تو این سفر مامان جون رو هم دیدیم و تقریبا یه نصفه روز با هم بودیم. یه خاطره خیلی شیرین و به یادموندنیمون که د...
7 مرداد 1394

گلدونه

هفت مرداد هزار و سیصد و نود و چهار عزیز دلم، بعد از تقریبا نه ماه میخوام در مورد کلاس های گلدونه بنویسم. اوایل مهر نود و سه بود که با یه تعداد از دوستات باران، راستین، امیرحسین، رادوین ، مهرسا و یاسمینا رفتیم کلاس های خلاقیت مادر و کودک گلدونه که البته اسمش تغییر پیدا کرده و الان اصلا اسمش رو به یاد نمیارم. این کلاس ها خیلی خوب بود و ما تو این کلاس ها تقریبا انواع کارها مثل نقاشی کردن، بازی با برگ های پاییزی، بازی با خرده های یونولیت، رنگ کردن نخود و لوبیا و منجوق و کلاژ اونا و... رو با همدیگه تجربه کردی. تو این کلاس ها شما خیلی خوب همکاری میکردی و کارهای هنری که اکثر همسن و سال هات خیلی سریع رها میکردن و دنبال بازیگوشی...
7 مرداد 1394

سال نود و سه

       سال نود و دو با همه ي اتفاق هاي خوب و بد، خاطرات شيرين و تلخ، با هم بودن ها و گه گداري تنها ماندن گذشت. گذشتني به سرعت برق و باد. گذشتني كه در كنار تو، روشني خونه مون، تك تك لحظه ها و ثانيه هاش خاطره شد. ارغوان مهربونم تو سالي كه گذشت شما قد كشيدي و بزرگ شدي و اون دختر كوچولو كه سال قبل تنها كار مهمش كشيدن خودش رو زمين و تلاش براي چهار دست و پا رفتن بود، نشستن، ايستادن، وراه رفتن تجربه كرد. تو تولد يكسالگيش راه رفت و دست زد. حرف زدن رو آغاز كرد و ... اين همه كار فقط تو يكسال واقعا خسته نباشي كه چه سال پر بار و پر زحمتي   از يك ماه به عيد كلي خوشحال بودم كه قراره دوهفته بريم تعطيلات قم ...
28 ارديبهشت 1393

دخترم خانم میشود

رغوان تا این لحظه ، 1 سال و 7 ماه و 26 روز و 13 ساعت و 22 دقیقه و 53 ثانیه سن دارد : و اما این عنوان یعنی شما دختر گل و دلبرم دیگه شیر مامان رو نمیخوری. وای که فکرش سخت تر از عملش بود. حتی الان که دارم مینویسم باورم نمیشه که دیگه گل دختر مامان هم شتو خونه و بیرون از خونه، تو مهمونی و ... نمیاد به مامانی گیر بده که می میخ یعنی می می میخوام. از قبل از عید تصمیم گرفتم که ایام تعطیل نوروز که دور و بر شما شلوغه دیگه بهت شیر ندم. چندبار هی تصمیمم رو عوض کردم و ...                       اما در نهایت مهمترین عامل یعنی بد غذایی شما اون...
25 ارديبهشت 1393

تولد بابا محسن

تولد امسال بابا محسن در کنار جمعی از دوستان خوبمون برپا شد . از قبل دلم میخواست بابایی رو سوپرایز کنم اما چون اونروز آزمون دکترا داشت و عصر هم میخواست بره افتتاحیه یه گالری نقاشی، ترسیدم نتونم از پسش بر بیام و یه وقت مهمونا بیان و بابا محسن نباشه یا یه وقت از خستگی زیاد فعالیت های روز بهش خوش نگذره. خلاصه از چند روز قبل کارامو کردم و البته از کمک های  عمه جونت که مثل همیشه کلی کمک حالم بود در اینجا یه تشکر ویژه میکنم. خدا رو شکر برای روز مهمونی کاری نداشتم و چون خسته نبودم کلی بهم خوش گذشت.            و چون هر سه تا خانواده مهمون ما یه کوچولو اندازه شما داشتند من مطمئنم ...
27 فروردين 1393

ارغوان و ني ني هاش

شما اين روزها به تمام معني خانم شدي.  الهي دورت بگردم كه زودتر از توقع من بزگ شدي. تو هفته اي كه گذشت من انقدر سرم شلوغ بود و كار داشتم كه تقريبا شما روزي هفت هشت ساعت از من دور بودي و اين دوري چقدر سخت بود. خدا رو شكر كه مامان جون پيشمون بود و من خيالم راحته راحت بود. و شما در اين حين چه زود عاقل و فهميده شدي. بعد از رفتن من گريه نمي كردي و اگر بهانه اي بود به كمتر از يك دقيقه تموم ميشد. آفرين به شما اين روزها شما همش مشغول "دوو"" ديدني. دوو كلمه اي كه به انواع آهنگ و موسيقي و فيلم از قبيل حسني و آهنگهاي سياوش قميشي از طرف شما اتلاق ميشه از اونا: هر وقت چيزي بخواي با دست بهش اشاره مي كني و با دهان لوله شده كه الهي ...
27 فروردين 1393

سومين روز برفي بهمن

امروز روز سوميه كه داره برف مياد. يه برف واقعي از اونايي كه ميشينه رو زمين. ديروز رفتيم بيرون تا شما يكم برف ببيني. انقدر تعجب كرده بودي كه نگو. برف هايي كه مينشست رو مژه هاي مامان رو با دست ميگرفتي و ميخنديدي. دلم ميخواست ميذاشتمت رو برف ها تا برف بازي كني اما تاژه خوب شدي و دلم نميخواد دوباره سرما بخوري. ايشالله سال ديگه كه بزرگ تر شدي ميذارم تجربه قدم زدن رو برف ها رو امتحان كني چهارشنبه ٤ بهمن نود و دو    
28 اسفند 1392